تبليغاتX
باران عشق

كدامیك را سوار مي‌كنيد ؟!
روز وصال: دوشنبه هجدهم آبان 1388 لحظه رويدن عشق :22:54
كدامیك را سوار مي‌كنيد ؟!
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.
 
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.

تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد.

در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.

تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.

در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.

شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.

دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.
نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
8.8.88
روز وصال: جمعه هشتم آبان 1388 لحظه رويدن عشق :17:52
لیلی's Avatar
سلام دوستاي گلم تولد امام رضا( ع ) رو به تمام مسلمين جهان تبريك ميگم.







 

سلام خوبید.

امام رضام

از مشهد به روز میشم.

روز تولد اینجا بودیم.

واسه همتون دعا کردم.

تصویر قدیمی بارگاه امام هشتم (ع)

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
صداي سکوت
روز وصال: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 لحظه رويدن عشق :21:16

 

براي رسيدن به موفقيتهاي مادي در زندگي، مؤثرترين و متعالي­ترين راه اين است که يک هدف بزرگ و ارزشمند معنوي را سرلوحه کار خود قرار دهيم. به طوريکه اهداف مادي ما در مسير رسيدن به اين هدف بزرگ قرار گرفته و محقق شوند.

«کاري که منظور از آن فقط درآمد باشد نتايج مفيدي به بار نخواهد آورد. براي چنين نتيجه­اي بايد کاري پيشه کرد که در آن ايمان به يک فرد، به يک مرام يا يک غايت نهفته باشد. عشق نيز اگر منظور از آن وصال محبوب باشد کمالي در شخصيت ما به وجود نخواهد آورد و کاملاً شبيه کاري است که براي پول انجام مي­دهيم. براي وصول به اين کمال بايد وجود محبوب را چون وجود خود بدانيم و احساسات و نيات او را از آن خود بشماريم.»

 برتراند راسل – کتاب: زناشويي و اخلاق

 

ما انسانها داراي دو نوع گفتگو هستيم، گفتگوي بيروني و گفتگوي دروني.

 گفتگوي بيروني ما همان حرفهاي روزمره ماست با اطرافيان.

 گفتگوي دروني ما نيز عبارتست از حرفهاي پنهان بين ضمير خود آگاه و ضمير نا خود آگاه ما.

هرگاه بتوانيم هر دو گفتگو را به صورت آگاهانه خاموش کنيم، به سکوت مطلق مي­رسيم.

آنگاه تنها يک صدا باقي مي­ماند و آن صداي سکوت است.

سکوت صداي خداست، اگر ايمان و اطمينان قلبي به خدا داشته باشيم.

پس به درون خود رجوع کن، به خلوت آرامش­بخش ذهنت. آنجاست که خداوند را خواهي يافت.

در هياهوي مشکلات زندگي، گاهي سکوت کن، شايد خداوند حرفي براي گفتن داشته باشد.

صداي خدا، همان نداي دروني ماست که در سکوت به گوش دل مي­رسد و برآمده از ذات خداگونه ماست.

اين صدا هرگز دروغ نمي­گويد.

اگر آن را به درستي بشناسيم، ما را به سوي هدف متعالي خلقتمان راهنمايي مي­کند و طرح الهي زندگيمان را محقق مي­نمايد.

و اين همان جائيست که مي­توان سعادت واقعي انسان را جستجو نمود.

«همواره چنين بوده و هست که خداوند متعال، در هر برهه­اي از زمان و در زمانهايي که پيامبري در بين مردم نبوده است، بندگاني داشته و دارد که در سر ضمير آنها با آنها راز مي­گويد و از راه عقلهايشان با آنان تکلم مي­کند.»
حضرت علي (ع) – خطبه 20 نهج­البلاغه
 
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com 
 

E-mail یک

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که ایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی...


دوست و دوستدارت: خدا

 

 

قضاوت

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند.روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تميز نيست. انگار نمي‌داند چطور لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت. 
هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده..” 
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!

اینم یه قضاوت دیگه

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
مهربانی
روز وصال: دوشنبه سیزدهم مهر 1388 لحظه رويدن عشق :23:21
به روز شده بودم اما حذفش کردم

دلیلشا نخواهید.

بای

 مهربانی

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را آبنبات

کوچکش شیرین کند!!!

 

  به سلام ها دل نمی بندم...

              از خداحافظی ها غمگین نمی شوم...

        دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه! 

 

                                                       گفت و گو با خدا

گفتم : خسته ام
گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
"از رحمت خدا نا امید نشوید ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش کرده ای ؟

گفت:* فاذ کرونی اذکرکم*
" مرا یاد کنیر تا شما را یاد کنم."(بقرة/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت:*وما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ
*
"تو چه می دانی ! شاید موعدش نزدیک باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی ونزدیکیت برای من کوچک خیلی دوره! تا ان موقع چکار کنم؟
گفت:*و اتبع  ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله*
" کارهایی را که به گفتم انجام بده وصبر کن تا خحدا خودش حکم کند.(یونس/109)

گفتم: تو خدایی وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک است...یک اشاره کنی تمامه!
گفت"*عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم*
"شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدک الذلیل الضعیف...اصلآچطور دلت میاد؟

گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحیم*
" خدا نسبت به همه ی مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته
گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا*
" (مردم به چی دلخوش کردن؟) باید به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(یونس/58)

گفتم: اصلآ  بی خیال! توکلت علی الله

گفت:* ان الله یحب المتوکلین*
"خدا آنهایی را که توکل می کنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خییلی چاکریم ! ولی این بار  انگار گفتی ک حواست رو خوب جمع کن یادت باشه:
گفت:* و من الناس  من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخرة*
" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می کنند. اگر خیری به آنها برسد امن آ رامش پیدا می کنند واگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان شوند رو گردان می شوند . به خودشان در دنیا وآخرت ضرر می رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم
گفت:*فانی قریب*
" من که نزدیکم"(بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی من دورم کاش می شد به تو نزدیک شوم

گفت: واذکر ربک فی نفسک تضرعآ وخیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پیش خودت با تضرع و خوف و با صدای آهسته یاد کن"(اعراف/؟؟؟)

نا خواسته گفتم: الهی وربی من لی غیرک
گفت:* الیس الله بکاف عبده*
"خدا برای بنده اش کافیست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر این هنه مهربانیت چه کنم؟
گفت:*یا ایها الذین آمنوا اذکرو الله ذکرآ کثیرآ و سبحوه بکرة واصیلآ هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمومنین رحیمآ*
"ای مومنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح وشب تسبیحش کنید او کسی است که خودش و فرشته هایش برشما درود می فرستند تا شما را از تایکیها به سوی نور بیرون برند خدا نسبت به مومنین مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غیر از تو کسی را ندارم
گفت: *نحن اقرب الیه من حبل الورید
*
"از رگ گردن به انسان نزدیکترم."(ق/16)

گفتم: ...
گفت: ...

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

مردو زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند.آنها عاشقانه

یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو ٫ من می ترسم!

مرد جوان:نه٫نه اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان:خواهش میکنم٫ من خیلی می ترسم!

مرد جوان:خوب٫اما اول باید بگی که دوستم داری...

زن جوان:دوستت دارم! حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان:منو محکم بگیر!

زن جوان:خب٫حالا میشه یواش تر بری؟

مرد جوان:باشه٫ولی به شرطی که کلاه کاسکت منو برداری و رو سر

خودت بزاری.آخه نمیتونم راحت برونم٫اذیتم میکنه!


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سیکلت با

ساختمان حادثه آفرید!در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت

رخ داد٫یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت!مرد جوان از

بریدن ترمز اطلاع یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند٫با

ترفندی کلاه کاسکت را بر سر زن جوان گذاشت و خواست تا برای آخرین

بار ٫"دوستت دارم"را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!

دمی می آید و باز دمی می رود!

اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که

نفس آدمی را از بین می برد!!!

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com