تبليغاتX
باران عشق
 
 اين سايت را در قلب خود جاي دهيد!  ارتباط با مدير سايت باران  !

 دوستاران هميشگي باران!  عشق به ما RSS

باران عشق
باران *.* c7rain@yahoo.com *.*

معرفي؟؟؟

نام من كوچك لبخند شما باران است
خاك پاتان ،چه ببارم، چه نبارم ،اي دوست!!
******baran72******

باران عشق
عاشق بي نياز
قوي بي هيچ توقع
بي هيچ تقاضا
نه عجز و زاري نه قربان صدقه
نه اشتهاي بوسه نه خواهش ديدار
شادمان از آنكه يافته و خوشبخت از آنكه شناخته

******baran72******

غزل سراي دو چشم خيس بارانم اميد كوچه و پس كوچه هاي ايرانم


نمي دونم جه بكم يعني بلد نيستم فقط كاش بتونم با زبان شعر اين زبان قاصر خودم دردم را بگويم.
اما نمي دونم ! نمي دونم
دردم را با كه بگويم ؟خواستم با نسيم بگويم سر گرم چمن بود خواستم بنشينم كنار رودخانه سر صحبت را باز كنم ، با ساحل غرق گفتگو بود ،خواستم با آفتاب بگويم ابري او را مخفي كرد
پيچك ناز مي كند شقايق اخم افتاب قهر
گوش شنوايي نيست درد خود را نگاه خواهم داشت
اين سوختن خوشتر از آن آفروختن.

******baran72******

اصالت باران

  • نخستين عشق
  • ارتباط با باران
  • گنجينه عشق

مخزن عشق

  • آذر 1388
  • آبان 1388
  • مهر 1388
  • شهریور 1388
  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • اردیبهشت 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • بهمن 1387
  • آذر 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • اردیبهشت 1386

همدلان وهمراهان باران

  • ::حقوق ::
  • ::ايراتي هاي انگلستان::
  • ::سايت فرهنگي ازدواج::
  • ::هلال احمر دانشگاه پيام نور مباركه::
  • ::ما غايب و او منتظر آمدن ماست ::
  • ::سايت آموزشي جهاد دانشگاهي اصفهان::
  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کافی نت ::
  • ::موتور گوگل::
  • ::کسب در امد اینترنتی ::
  • ::معذوریتهای اخلاقی::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::انجمن روانشناسی دانشگاه پیام نور مبارکه::
  • ::یکی ازبچه های دانشگاه::
  • ..:: باران عشق ::..
    ..:: سرعت بالاي اينترنت ::..
    ..:: بهترين دانلود ها ::..
    ..:: آموزش هك براي همه ::..

دلبستگي هاي روزانه

BAHAR 20.COM

c7rain@yahoo.com

  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کامپیوتر::
  • ::جدایی و دلتنگي بدون شرح::
  • ::باران عشق من::
  • ::باغ قشنگ آرزوهايت::
  • ::چهار دانشجو::
  • ::فرشته و عاشق::
  • ::بارانيترين باران::
  • ::معرفي::
  • ::نامه ای به قلبم::
  • ::داستانهای خواندنی کوتاه و زیبا::
  • ::دلم گفت بنويس::
  • ::چاقو رگ وسوسه زدن::
  • ::امام عشق::
  • تمامي عشق

ديد و بازديد

  • عاشقان آنلاين:
    آمار عشاق : نفر

طراح عشق

-::MoHsEn MoKhTaRi::-
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
Powered By
BLOGFA.COM

explorer blog

روز وصال: یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 لحظه رويدن عشق :17:13

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه وازه کوتاه:

                               او * دوستم * ندارد 

 

خدایا !

 

 

خدایا حس حضور تو در این شب ها و این همه نیازی که من به تو دارم مرا تا صبح بیدار نگه خواهد

 داشت و دستان التماسم به آسمان بلند خواهد بود و از تو طلب دارم . نور برای راهی که مرا به سوی توهدایت کند ...

 

یا حق

 خداوندا به من شهامتی عطا فرما تا آنچه را

    که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم .

توانی عطا فرما تا آنچه را که می توانم تغییر دهم

و خردی که تفاوت بین این دو را درک نمایم .

 

 

یا حق

 

من آوای توام

گرمای نفست

من انعکاس چهره تواَم

لرزش بیهوده بال های عبث

با تو می مانم

تا خاطره او در من پایان گیرد

آن سان که سایه ها از بدن جدا می شوند

آن سان که روح از تن رخ بر می بندد

من می خواهم فراموش شوم..!

 

مرا دیوانه می پندارند!

زیرا روزهایم را به اسکناس هایشان نفروخته ام!

ومن آنها را دیوانه می پندارم!

زیرا فکر می کنند می توانند

روزهایم را با اسکناس هایشان بخرند....!

 

بی قدرتی هم برای خود توانی دارد . اما اراده جز کام یابی و پیروزی قانونی نمی شناسد . پس ما نیزا از این قانون خارج نمی باشیم . حرکت کنیم . خدا باماست ........

 

 

دیروز تو می رفتی و از چشمانم باران می آمد

امروز هر موقع باران می آید احساس می کنم تو می روی آنسوی اشکهای من

می خواهم قبل از اینکه هر دیروز و فردایی با سلامی گرم به استقبال گذر

 ایام بی پناهم بیایند تمام داراییم را به تو تقدیم کنم با دستانی خسته اما گرم

اشکهای بی صدا

دستهای بسته

پاهای خسته

قلب عاشق

کلام صادق

شعر بی بها

حس بی گناه

دارایی من است ارزانی تو،تو،تو،تو

باران قشنگترین واژه قلبم،دوستت دارم

 روز می باری،شب می باری و هنوز هم می باری

 کدامین زمان است که تو نباشی، که تو نباری

 تو حیات دادی مزرعه مرا

 جان دادی،بارورش کردی

 رشد کرد مزرعه من، ثمر داد

 اکنون تو به نهایت رساندی آن را

 پس همچنان چرا می باری!؟!!!!!

 می خواهم سر بلند کنم تا ببینمت    افسوس نمی توانم

 مرا خاک کرد عظمتت

 شرمسار شدم از عجز سپاست

 کدامین ترانه سزاوار توست ؟ای باشکوه ترین باران مزرعه قلبم

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

   آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

  

کاش...

.. من دلم می خواهد یک سبد شعر بچینم . یک بغل مست شوم از نرگس . بوسه بر دیده ی باران بدهم و برقصم با نور .

           .... چه کسی همسفرم خواهد شد ؟!

یادت آمد وقتی ، خواب یک گل دیدی ؟ تا به شب عطر خوشش بوییدی ؟!

                                                                             ... کاش عاشق بودی !

جنس خواب من از این خاطره هاست .

      آرزویم اما تپش واژه ی تو در دل این ثانیه هاست.

من دلم می خواهد ، بنویسم ز کتاب دل خود و بپرسم از تو ، ماجرای دل تنهای خدا !

      خنده هایت زیباست . دست هایت رنگ تبسم دارند. نیست در باورم آهنگ خزان .

                                        ... تو از این چشم من اکنون غزل نور بخوان .

یادت آمد وقتی ، خواب یک گل دیدی ؟ تا به شب عطر خوشش بوییدی ؟!

                                                                          ... کاش عاشق بودی !

 

 

هر وقت دلتنگ شدی به دفترچه ی خاطراتم سری بزن  هنوز هم در

 

روزهای آفتابی دفتری خیس از کلمات دارم

 

هر وقت دلتنگ شدی خدا را صدا بزن  هنوز هم فرشته ها دوستت

 

دارند و طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند

 

هر وقت دلتنگ شدی با یک شاخه گل سرخ به دیدارم بیا  هنوز هم

 

کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هایت را به گوش پنجره ی

 

اتاقم برساند.

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا سخن نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به    فرشتگان اين گونه می گفت " . می ايد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :" با من بگو از انچه سنگينی سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنيا را گرفته بود ؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودی . گنجشك خيره در خدايی خدا مانده بود.خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزی در درونش فرو ريخت. های های گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.....

 

 

 

امشب آسمان بارانیست و باران زیباست

باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
 

بهانه ی خدا

ذکر می گفت و لب بر طعام بسته بود و چشم بر زشتی

پیش می رفت و گام بر روی ابرها می نهاد و خاک را درمی نوردید

روح را صیقل می داد و عشق را هجی می کرد و ذات را می پالود

یار را می پرستید و رقص می کرد و مشتاق بود

جان را می بخشید و درد را می دردید و یاد را نشانه می رفت

می گذشت و می شنید و می دید

خویش را جستجو می کرد و خدا را بهانه

 

 

یک روز نام معشوقم را بر روی ماسه های ساحل نوشتم . اما موجها آمدند و نام معشوق مرا با خود

بردند بار دیگر نام او را بر روی ماسه ها نوشتم اینبار مد دریا آمد و انچه را که مایه ارامش من بود با خود

بردند. ناگهان صدایی به گوشم رسید که بیهوده سعی می کنی انچه را که فانی است چنین جاودان

سازی ، بگذار نام من از صحنه روزگار محو شود. به او گفتم نه هرگز چنین نیست تو همواره زنده خواهی

ماند و عشق ما به زندگی خود ادامه خواهد داد و همچون زندگی دوباره به ما جان می بخشد.

          

 

 ای ماه با چه قدمهای سنگینی امشب از آسمان بالا می روی ، چه ارا و بی صدا، به من بگو آیا در آنجا

هم تیراندداز عشق. تیرهای خود ر ا در قلب عشاق فرو می کند . به من بگو آیا در آن مکان آ سمانی هم

بی ثباتی در عشق هم وجود دارد؟

ای ماه ، امشب چه رنگ پریده و سرد هستی ، و روشنایی تو رو به خاموشی می گراید.به من بگو آیا در

آنجا هم زیبارویان همانقدر مغرورند که در کره خاک هستند.

به من بگو به چگونه عشقی میتوان اعتماد کرد. ؟  

 

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
بارالاها
روز وصال: چهارشنبه یازدهم مهر 1386 لحظه رويدن عشق :9:9
 

شب است.

اما نه سكوت دارد ، نه تاريكي!

كجاي شهر مي توان شب را ساكت و تاريك يافت؟

سؤالي است كه هميشه بي جواب مي ماند برايم!

نور ماه را لابه لاي ساختمان هاي سر به فلك كشيده چگونه مي توان لمس كرد؟

در بين نورهاي چراغ هاي شهر ، كدامين ستاره را مي توان ديد؟

چقدر دلم تنگ است براي شبي آرام و پرستاره!

چقدر دلم تنگ است براي كنكاش آسمان بدون ابر جهت يافتن ستاره ي تنهايم!

كجايي تك ستاره ي كم نور من؟

تو هم همانند من ، ميان شلوغي و ازدياد نورافشاني ستاره هاي همسايه گم شده اي؟

نمي داني اول بار كه براي يافتنت سراسر آسمان پرستاره را مي گشتم ، چه حالي داشتم!

حس كودك گم شده اي را داشتم كه ميان جمعيت دنبال چهره ي آشناي مادر مي گردد ،

و چه حالي مي شود وقتي نگاهش به چهره ي پرمهر مادرش تلاقي مي كند!

وقتي يافتمت ، ساعتها نگاه كردنت سيرم نمي كرد ،

ولي حيف كه هميشه وقت تنگ است و عمر كوتاه!

ستاره ام ، چند وقتي است كه آرزوي ديدارت را دارم ،

ولي در اين شهر ، يافتنت دشوار است و من ناتوان!

به آسمان كه مي نگرم ، جز تاريكي هيچ نصيبم نمي شود!

كجاست آن آسمان پرستاره در اين شهر كه در كتابها وصفش را شنيدم؟

كو آن نور خيره كننده ي ماه كه همه تعريفش را مي نويسند؟

كجايي ستاره ي شبهاي تنهايي ام؟

شبي كوهي خواهم يافت ،

به بالاترين نقطه اش خواهم رفت ،

چشم به آسمان خواهم دوخت ،

و پيدايت خواهم كرد!

آن شب ، شبي بزرگ خواهد بود برايم!

دعايم كن!

دعايم كن كه آن شب دور نباشد و دير!!!

 یا مرا سر بٌر که دیگر جان دهم
 یا مرا از خود مران تا جان دهم
----------------------------
من دگر در پیش تو پا بسته ام
از دگر اغیار دل بگسسته ام

دل به دریا باید داد!

 

  در گذر از لحظه ها ، پياده يا سواره ، بايد رفت.

          

            ايستادن برابر يك عمر پشيماني است.

                    

                   هيچ گاه رفتن با نرسيدن همراه نيس

          چشم ها را بايد بست ،

                                        

                                      دل به دريا بايد داد ،

                  

                و با چشم دل بايد زيست.

درسرزمين پاكي  درجزيره ي آفتاب عاشقي بودغمگين.اما اميدواروهمواره درپي معشوق.اوبودونگاه ها ايماها وعشق وتنهاعشق بودكه او رازنده نگه داشته بود.اين عشق بود كه اورا به ارزش رسانده بودوبه اوقدرت تلاش را عطا نموده بود.همه ي روزها وشب هايش رادريادمعشوقش مي گذراندواميدداشت به آينده.به آينده اي كه بارسيدن اوبه معشوقش تحقق پيدامي كرد وجزاين آينده برايش مفهومي نداشت .

ولي...ولي درآن لحظه كه درساحل بي وفايي باچشمهاي خود ديد كه معشوق او باقايقي ديگرجزيره عشقش راترك كرد  براي لحظاتي حتي به چشمهاي خود اعتمادنكرد...ولي بعدمجبوربه قبول حقيقت شد.

                                  

  اوماندوقايقي شكسته/اوماندوجزيره اي هميشه پاييز...

 

بارالاها!

شایسته ترین کلامت را به من ده ، تا با آن دل را و روح را بشویم و غرق گردم در دریای وجودت.

بارالاها!

سزاوارترین ستایش ها از آنِ تو باد که تویی آن سزاوارترین.

بارالاها!

در گرداب زندگی آنچه فریادرس ترین است ، نگاه توست حتی برای لحظه ای.

بارالاها!

هر نَفَسی بَرآید و فرو رود به اِذن تو و هرگز برگی از شاخه رقصان ننشیند بی اراده ی تو.

بارالاها!

زیباترین زمزمه ها ذکر توست و شادترین ترانه ها در وصف توست.

بارالاها!

پاکی های دنیا در چشمانم نشانه ای از توست و تویی آنکه در درون هر زیبایی جلوه می کنی.

بارالاها!

سرآغاز تویی و پایان هر راهی به تو ختم می شود.

بارالاها!

کوچک ترین اشاره ات تمام عمرم است و بزرگ ترین تلاشم برایت لحظه ای.

بارالاها!

مرا در جلوی چشمانت نگاه دار و روی از من برنگیر،

که از تو آمدم و به تو باز می گردم و از تو خواهم شد.

 

 

  

  نشانی اش را نمی دانم!

          فقط می دانم از من گریزان است!

    قاصدک!

                 این آدرس کافی است؟!

   بگو بی قرارشم...

                    ... نه! راستش را نگو

          بگو سراغش را از پروانه ها می گرفتم٬

                    نگویی با پروانه ها مهربانم!

                                              حسودیش می شود ها!

                    آهای با توام قاصدک!

                             گوشهایت با من است یا نه؟

                   بهش بگو... 

 

 

خدایا ...
 

خدایا ، امشب دلم هوس کرده باهات خلوت کنه ، حرف بزنه ، درد دل کنه.

خیلی وقته باهات مکتوب حرف نزدم ، آخه وقتی لب تَر نکرده همه چی رو می فهمی ، آخه وقتی خیلی راحت توی همون دلم می تونم باهات صحبت کنم بدون اینکه کسی بفهمه یا بشنوه ، وقتی تو نزدیکتر از ذهنم به منی ، دیگه چه نیازی به نوشتن برات؟!

ولی نه! با خودم گفتم بنویسم که بمونه که یادم باشه که چی ها گفتم ، تو این لحظه کجای دنیا هستم و بعداً که دوباره و سه باره و ده باره خوندمش ، کجا هستم.

...

خدایا ، می نویسم ، فقط برای تو ، نه اینکه تو احتیاج به نوشتنم داشته باشی! ، چون من محتاج حرف زدن با توام! چون تویی تنها کسی که رازهای منو تو دلت نگه می داری و به روم نمی یاری و از یاد نمی بری.

...

خدایا ، گفتی : « بخوانید مرا ، تا اجابت کنم شما را » ، می خوام تا عمر دارم بخونمت ، نه اینکه اجابتم کنی ، واسه اینکه بدونی منم دوسِت دارم.

...

خدایا ، می دونم چون دوسَم داری ، نمی خوای ناراحت شم و آسیب ببینم ، واسه همین وقتی به خودم بد می کنم ، ازم دلگیر می شی و اسمش می شه « گناه » ، می دونم چون دوسم داری بهترینا رو واسم می خوای ، واسه همین وقتی کار خوب می کنم ، ازم خوشحال می شی و اسمش می شه « ثواب » ، می دونم چون دوسم داری عادل ترینی ، و چون سعادتمو می خوای به این دنیام آوردی.

...

خدایا ، منم دوسِت دارم ، می دونم الآن پیش خودت می گی : « چه رویی داری تو! » ، دوسِت دارم ، شرمندتم ، چون اون قدی که باید داشته باشم ندارم ، ولی می خوام داشته باشم ، می خوام اونی باشم که تو می خوای ، می خوام مثل خودت شم ، فقط فرصت می خوام. می دونم خوبی ، خیلی خیلی مهربونی ، می دونم مثل همیشه بهم فرصت می دی ، ازت ممنونم.

...

خدایا ، انقده مهربونی که این عمر حتی صد ساله ی ما ، کَفاف تشکر رو نمی ده ، انقده بزرگی که عقل ناقص ما ، اجازه ی درکشو نمی ده ، انقده بخشنده ای که ما ، فقط شرمندتیم.

...

خدایا ، یه دنیا ازت ممنونم ، انقده چیزای خوبی که به من دادی زیاده ، که از قدرتم خارجه حتی نامشونو ببرم ، چه برسه بابت هر کدوم تشکر کنم! ولی بابت همه شون یه جا ممنون.

...

خدایا ،

کوچیکم ،

تنهام ،

بی کَسَم ،

و تو این دنیای خاکی اَسیرم ،

...

تو بزرگی ،

توانایی ،

بی همتایی ،

...

تنهام نذار ،

منو به حال خودم نذار ،

فراموشم نکن ،

...

اگه لحظه ای از یادت برم ،

هیچ می شم ،

نا بود می شم ،

نیست می شم ،

...

منو رها نکن حتی اگه رهات کردم! 

{{ راز زندگی }}

 

 

                                             

غنچه با دل گرفته گفت:

                        « زندگی لب ز خنده بستن است

                                                            گوشه ای درون خود نشستن است »

گل به خنده گفت :

                        « زندگی شکفتن است

                                                                        با زبان سبز راز گفتن است »

 

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه باز به گوش می رسد!

 

تو چه فکر می کنی؟

                                    راستی کدام یک درست گفته اند؟

من که فکر می کنم

                                    گل به راز زندگی اشاره کرده است!

            هر چه باشد او گل است

                                                گل ، یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است.

                       

                                                                        {{ قیصر امین پور }}

 

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است

اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت

گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم


عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد


عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است


چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل


يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

 

 

 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب

بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس طعم خوب عشق

طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن

بوسه سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان

شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است

بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است

بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود

بوسه يعني وصل جانها از دولب

بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

صدای باران  

نمي دانم تابحال حس كرده اي يا نه؟
كه وقتي از داشتن كسي يا چيزي احساس آرامش مي كني
كه وقتي از بودن لذا ميبري
يا حتي زماني كه اميدي هرچند كوچك
ذهن آشفته ات را ارامش ميبخشد
به ناگه
درفاصله يك روز
زلزله اي رخ ميدهد و تمامي زواياي
ذهن و فكر و قلبت را مدفون ميسازد
نمي دانم اين لحظه را حس كرده اي يا نه؟
و نمي خواهم هيچ زماني چنين واقعه اي را لمس كني
فقط ميخواهم كه بداني
كه بفهمي
كه حي لحظه اي باور كني
چه برمن گذشت..........
كه بداني نبودنت تحملي عظيم ميخواهد.

من ،بیست و چند سال سال قبل ، در همين روز و در همين شهر ، پا به عرصه ي تنگ اين دنياي خاكي نهادم. چه سخت بود و ناگوار!

چه بر من گذشت در حال دل كندن از دنياي ارواح و پيوستن به دنياي جسم! و چه بر مادرم گذشت به سبب به دنيا آوردن من! و چه بر پدرم هنگام انتظار براي ديدن دوباره ي همسر و ديدن نورسيده اش!

چه لحظه هاي پُردلهره و شگفت انگيزي بود.

چقدر زيباست معجزه ي خلقت انسان! دو انسان تلاش مي كنند و انساني ديگر را به وجود مي آورند. و سالها و سالها حمايتش مي كنند تا او خود نيز 2 شود و 1 پديد آورد و آن يك نيز ...  تا به آخر!

آمدم و زيستن آغاز كردم ، در ابتدا بي هيچ قصد و اراده اي سعي بر زنده بودن و زنده ماندن كردم ، رشد كردم ، بزرگ شدم ، قد كشيدم ، رسيد زماني كه خود را در آينه ي هستي ديدم ، و به دنبال خود اصلي گشتم ، تا حدودي خود را يافتم ، از آن زمان ديگر با اراده ي خود زيستم و خود شدم ، دنيا را جور ديگر ديدم ، زندگي را به گونه اي ديگر حس كردم ، و خدا را مهربان تر يافتم.

چقدر زود رسيد زماني كه در كودكي آرزويش را داشتم!

اكنون آرزوهايم رنگي دگر دارد ، خواسته هايم شكلي متفاوت به خود گرفته اند و اكنون به زبان خود كودكم! بزرگ شده ام!

روز ميلادم برايم چه شگفت انگيز است ، چقدر دوستش مي دارم و در اين روز چه احساس خوبي دارم ، گويي فقط در اين روز بزرگ شدنم را حس مي كنم!

مبارك باشد بر من ، روزي كه پا به اين دنيا نهادم و روزي كه دست از اين دنيا خواهم كشيد!!!

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com