تبليغاتX
باران عشق

کلاغه دلش گرفته بود
روز وصال: جمعه هشتم شهریور 1387 لحظه رويدن عشق :14:16

حلول ماه مبارک رمضان رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم

انشا الله که تو این ماه عزیز

خودتونا سیراب کنید از چشمه زلال الهی

 

فقط دارم به این فکر می کنم که هیچکی نبود بهش بگم : انگاری بارون میباره ....

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون

 

سلام ایدی من هک شده دیگه باآیدی

 

rain_of_love72

 

نمی توانم بیایم

با این ایدی می یام

این ایدی را به لیستت اضافه کن

 

c7rain

 

دیگه با این ایدی میام.

باران عشق۷۲ 

هوس باز

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند

اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند

 

زخم خورده

امشب رحمت دوست جاریست مانند رود نه مانند باران

 اگر دلتان لرزید

بغضتان ترکید

کسی اینجا محتاج دعاست!!!!!

 

 

من و تو

تو مرا میفهمی

من تو را میخوانم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا میخوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من میمانی.........

 


 

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد که نزد فرشتگان رفته و به کارهاي آنها نگاه مي کند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي  را که توسط پيک ها از زمين مي رسند ، باز مي کنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  
مرد از فرشته‌اي پرسيد : شما داريد چکار مي کنيد ؟ 
فرشته در حاليکه داشت نامه اي را باز مي کرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را که توسط فرشتگان به ملکوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

مرد کمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آنها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد : شماها چه کار مي کنيد ؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم .

مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته !

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چکار مي کني و چرا بيکاري؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار کمي جواب مي دهند . 

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟ 

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است.

فقط کافيست بگويند :

خدايا متشکريم

 


                                          

                

                 

      

 

 

 

 

            

  گفتم شاید  یه صفحه ی خالی بتونه یه مرحله از بلوغ فکری رو نشون بده.... سکوت٬تفکر٬تعمق٬ادراک و جاری شدن در عشق بی نهایت!

فرو رفتن در ژرفای عشق و ابدیت!

ادراک در سکوت بدست میاد...و بعد به عشق منتهی میشه...عشق ورزیدن به همه کس و همه چیز! 

می دونید...وقتی با این دید نگاه کنی که خداوند همه ی هستی آفریده تا تو به هدف نهایی برسی!

و همه می خوان بهت کمک کنن که تو قدم به قدم و پله به پله بالا تر بری و متعالی تر بشی...دیگه هیچ چیز برای نفرت یا دوست نداشتن وجود نخواهد داشت....

حافظ میگه:

"کمتر از ذره نئی٬پست مشو مهر بورز

                                                     تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان"

ماری هسکل هم میگه:

"به هر آنچه هست عشق بورز!در این زمان در میابی که جهان پیرامون نیز به همین ترتیب عشق می ورزد ..."

وقتی عشق می ورزی٬عشق میگیری... و با این انرژی بینهایت می تونی دنیا رو بچرخونی!

خلاصه همه چی همون میشه که باید باشه و همه چی به بهترین شکل ممکن راست و رسیت میشه برات...!
این راه و امتحان کن و سعی کن حد اقل یک روز به همه چی بی غرض و بدون تفکرات و پیش زمینه های قبلی عشق بورزی!

 


سلام

چند روز پیش سر کلاس استاد زیر لب زمزمه کرد:

    چرا مردم نمی دانند که دادن اتفاقی نیست؟

 

خیلی یه جوریم شد...راست می گه ها!!!!

بیشترمون فکر می کنیم چیزایی که داریم مال خودمونه ٬خوب خودمون داشتیم از اول دیگه!!!!حتی یه لحظه هم فکر نمی کنیم از اول خوب از کجا آوردیم اینا رو؟

واقعا چند نفر متوجه رحمت بی دریغ خدا میشن؟؟؟؟؟اینکه لحظه به لحظه داره واسمون از لطف و رحمتش می فرسته؟؟؟؟؟؟

همیشه از خدامون طلبکاریم ٬ شاکی که "حاجتم و نداد!!!!"

(اگه یه چیز خوب رو بهت نمیده٬یه بهترشو واست در نظر گرفته و اگه یه بهتر رو بهت نمیده یعنی تو رو لایق بهترین می دونه...شک نکن که ندادن به معنی نشنیدن حرفات و ندیدن نیازات نیست!!!چیزایی هست که من و تو نمی بینیم اما وجود داره

از این جمله یاد حرف یه دوست افتادم( که خیلی پاک و دوست داشتنی و لطیف بود):

براستی چرا

   وقتی باران بند می آید

           خیلی ها چترشان را فراموش می کنند؟

می دونی...این دوستم یه عبارت زیبای دیگه هم می گفت که خیلی ...

از اعتقاد آدم میگه و اینکه یه لحظه به این فکر کنیم که واقعا چطوری به خدامون اعتقاد و اطمینان داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اگر خداوند تو را به لبه ی پرتگاهی برد

به او اعتماد کن

چون یا تو را از پشت نگه خواهد داشت

و یا پرواز را به تو خواهد آموخت!

 امیدوارم یه روز همه مون از کسایی باشیم که بدون تردید از خدامون بخوایم...بخوایم که کمکمون کنه و غیر از اون از هیچکس دیگه کمک نخوایم:

خدایا تنها تو را می پرستم

و تنها از تو یاری می جوییم.

شبی در خواب ديدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم.

 

ندا آمد: درون آی.

 

گفتم: به چه روی؟

 

گفت: براي آنچه نمي‌دانی.

 

هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟

 

پاسخ رسيد: تا ابديت

 

ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است.

پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

 

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانيد.

 

اينكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی می‌نماييد.

 

اينكه شما به قدری نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش می‌كنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را.

 

اين كه شما طوری زندگی می‌كنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گيرد كه گويی هرگز زنده نبوده‌ايد.

 

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه می‌‌طلبيدم؟ بلی، آموختن.

 

پرسيدم: چه بياموزم؟

 

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمی‌كشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.

 

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگي‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار مي‌گيرد.

 

بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.

 

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمی‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

 

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

 

بياموزيد كه كه دونفر می‌توانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

 

بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد.

 

 

بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد.

 

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود 

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

 

 

اگر مثل گاو گنده باشی می دوشندت

اگر مثل خر قوی باشی بارت می کنند

اگر مثل اسب دونده باشی سوارت می شوند...فقط از فهمیدن تو می ترسند.    (دکتر شریعتی)

پل سارتر:از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد.

وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید چگونه با شما رفتار کنند.

ناپلئون: من در جهان تنها یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام.

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

کانت: چنان باش که به هرکس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن.

  

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

 

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

 

بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

 

بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

 

بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،

 

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند

و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

 

بعضی‌ها حمال كتابند،

 

بعضی‌ها بقال كتابند،

 

بعضی‌ها انبارداركتابند،

 

بعضی‌ها كلكسیونر كتابند

 

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است،

بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،

 

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

 

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

 

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

 

بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،

 

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

 

بعضی‌ها هزار لایه دارند

 

بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانكی‌شان است،

 

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،

 

بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

 

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

 

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

 

بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

 

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

 

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

 

بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،

 

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

 

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،

 

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

 

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.

 

بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.

 

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

 

بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.

*          *

****      ****

**************

****************

************

*********

*****

**

*

 

بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

 

بعضی ها فكر می‌كنند

 چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

 

بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند،

حق با آنهاست.

 

بعضی ها برای سیگار كشیدنشان

همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.

 

بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

 

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت،

عمری زجر می‌كشند.

 

بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.

 

بعضی ازشاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند

 

بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند،

بعضی‌ها یك درجه كند.

 

هیچكس بی‌درجه نیست.

 

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

 

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.

 

بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است،

 بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

 

بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است،

 بعضی به اندازه یك شهر،

 

بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی  به وسعت كل هستی.

 

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

 

بعضی ها خیلی جوذ های مختلف هستند .

 آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟

 
 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
روز وصال: جمعه یکم شهریور 1387 لحظه رويدن عشق :12:40

 

مقدمتان نور باران

 

        

در ابن حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟ دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟ در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟ راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟ عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟  در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت  اندیشه و احساس ببرد؟ منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد … منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی…منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم…سالهاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید. غم هایتان وزن شعرهایم شده  و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است. من سالهاست که از شما می نویسم … قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که یک پارچه تو شده ام.ولی می خواهم اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم …تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده ه از من اسمی بپرسی … شعری بگو که از دردهای زندگیت  حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن …اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی… دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم …

 

 

 


یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

 

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .



وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

http://www.freephoto.ir/images/if9u0udcb7ynkeidh2y0.jpg

به نام خدا که ورد زبان پاکان از گناه و ذکر دایم پرهیزگاران عالم است و به خدا پناه میبرم از ستمکاران و حسودان و ظلم بیدادگران.به نام خدایی  که جز بفضل و رحمتش امیدوار نیستم.ای خدایی که دل تنگ پر غم و اندوه بندگان را گشایش عطا می کنی و غم ها از دلها بر طرف می سازی.ای خدا تو زندگی را به من دادی ولی  من نسبت به آن ناشکر بودم  پشت به زندگیکردم.زندگی سخت است اما شیرین.زندگی  شیرین است اما خودمان آن را تلخ کرده ایم.خدای من و ای خدای مهربان من زندگی با تمام سختی ها ونامردی هاش شیرین است.دنیایی که دست خودمان است و با نامردی پشت کردن به هم آن را نیست و نابود کردهایم.دنیا زیباست و خودمان آن را نابود کرده ایم پس بیایید دست در دست هم از همین زمان واز ابتدای سال جدید زندگی را برای خود زیبا و دوست داشتنی آغاز کنیم.یک سال دیگر هم گذشت وجمعه ای دیگر که یوسف زهرا نیامد.خدای من میترسم بروم و آقا امام زمانم را نبینم.مهدی جان اشکریزان و لرزان در انتظار ظهورت خواهم ماند تا بیایی.                                                                              

  

پسرک عاشق یا دخترک عاشق؟؟؟

پسرک نابینا عاشق دخترکی شده بود که او را ندیده بود.

پسرک به دخترک می گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر برات می میرم.

و دخترک همیشه با یک لبخند پاسخ او را می داد.لبخندی که او هرگز نمی دید.

تا اینکه شخصی پیدا شد و دو تا چشم هایش را به پسرک داد و پسرک بینایی اش را به دست اورد.

پسرک که حالا بینایی اش را به دست اورده بود با دخترکی که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.

او از اینکه می خواست معشوقش را ببیند خیلی خوشحال بود و برای دیدن او لحظه شماری می کرد.

ولی وقتی که دخترک را دید خون در بدنش منجمد شد

زیرا دخترک نابینا بود...

پسرک عاشق با بیرحمی و بی معرفتی به دخترک گفت تو نابینایی و من نمی توانم عاشق کسی باشم که نابیناست!؟

دخترک هیچ نگفت و باز هم با یک لبخند پاسخ او را داد ولی این بار با لبخندی که پسرک می دید!!!

دخترک مسیرش را کج کرد و راه خانه را در پیش گرفت...

هنوز چند متری از پسرک دور نشده بود که بزگشت و نیم نگاهی به پسرک کرد و

گفت:

فقط مواظب چشمام باش... .

عاشق دلســــــــــوخته

حالا واقعا عاشق دخترک بود یا پسرک؟؟؟

                                            

 

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

 

امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم

. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم

. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد

. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد.

شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت،

صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...

 

 


 

 زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

 

 هر کس نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

 

                                               صحنه پیوسته به جاست

 

                                               خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

سنگ فرش خيابان

هميشه تنهاست

آرميده ساكن و بدون حركت...

جاي پاي هر نا مردي بر قلبش را

فراموش كرده

و جاي پاي احساس را باقي ميگذارد...

تا به حال به تكه هاي كنده شده ي سنگ فرش خيابانها نگريسته اي؟؟؟

جاي پاي احساس را با خود بر ميدارند

تا نامردي بر احساس حك شده بر قلبشان قدم نگذارد.....

زمان به من اموخت که:

دست دادن معنی رفاقت نیست...

بوسیدن قول ماندن نیست...

و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...

زندگی دفتری از خاطره هاست......

یک نفر در دل شب...

یک نفر در دل خاک...

یک نفر همدم خوشبختی هاست...

یک نفر همسفر سختی هاست...

 چشم تا باز کنیم...

عمرمان می گذرد...

.....ما همه همسفریم.....

       

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com