تبليغاتX
باران عشق

جدایی دلتنگي بدون شرح
روز وصال: شنبه هفدهم آذر 1386 لحظه رويدن عشق :12:33

بدون شرح می نویسم فقط چون بنویسم نمی دانم چه شده است که اینگونه ام . به دنبال رهایی هستم ولی نمی دانم چطور می توانم رها شوم و افسوس که کسی نیست پر و بالی به من دهد . از چه و کجا نمی دانم فقط رهایی می خواهم ای خدا .

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicاین دل منه که آتیش گرفته !Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic           Image and video hosting by TinyPic    Image and video hosting by TinyPic      

تنهاي

 
 
 
روزی مرد نابینایی روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:

چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم .

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

TinyPic image
 
 سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد ورفت

چشم از من کند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

با غم هجرش مدارا ميکنم

گر چه بر زخمم نمک پاشيد رفت

TinyPic imageسيب

نقل است مردی همراه فرزندش مشغول باغبانی در باغ میوه اش بود در اثنای کار فرزندش سئوال کرد: پدر جان این باغ ماست ؟ پدر جواب داد مال ما نیست نوبت ماست . گذشتگان برروی این زمین کار کرده اند . آنچه را امروز سر سبز و خرم می بینی محصول کار آنان است که امروز به ما رسیده است . ما هم روی آن کار می کنییم و آیندگان نیز از این باغ و میوه اش تناول خواهند کرد .

به قول معروف دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند .

حکایت میزهای ریاست و مدیریت حکایت باغ های میوه است . اگر این میزها نوبتی نبود الان به من وتو نمی رسید . لذا هم باید تداوم دهنده راه نیک گذشتگان باشم و هم به گونه ای کار کنیم که دیگران رغبت کنند راه ما را ادامه دهند . برخی از این افراد چنان به میزها چسبیده اند که انگار برای همیشه مدیر خواهند بود واین جایگاه فقط به انان اختصاص دارد لذا قدرت طلبی و خود خواهی یکی از نتایج ان است . که به تدریج فرد را احاطه خواهد کرد و اورا فراموش می کند که روزی باید این میز و این قدرت را به دیگران واگذارد .

راستی شما از کدام دسته اید ؟

اگر سوار بر میز شدی او محمل توست اما اگر او سوار تو شد وای به حالت خواهد شد

اب در کشتی هلاک کشتی است                    ور بود در زیر کشتی پشتی است  

 

TinyPic image

 از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.

- آن چيست؟

- «تصميم‌هاي درست»

- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟

- پاسخ «يك كلمه» است!

- آن چيست؟

- «تجربه»

- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟

- پاسخ «دو كلمه» است!

- آن چيست؟

- «تصميم هاي اشتباه»

TinyPic image

گربه و كاسه

عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد

شد. ديد كاسه اي نفيس و قديمي دارد كه در گوشه اي

افتاده و گربه در آن آب ميخورد. ديد اگر قيمت كاسه را

بپرسد رعيت ملتفت مطلب ميشود و قيمت گراني بر آن

مي نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگي داري آيا

حاضري آن را به من بفروشي؟ رعيت گفت: چند مي

خري؟ گفت: يك درهم. رعيت گربه را گرفت و به دست

عتيقه فروش داد و گفت: خيرش را ببيني. عتيقه فروش

پيش از خروج از خانه با خونسردي گفت: عموجان اين

گربه ممكن است در راه تشنه اش شود بهتر است

كاسه آب را هم به من بفروشي. رعيت گفت: قربان من

به اين وسيله تا به حال پنج گربه فروخته ام. كاسه

فروشي نيست

 

TinyPic image

یک دقیقه سکوت به خاطره به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح میدهند

یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند

یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد

یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان پر ستاره و بی انتها تنها ماند

یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم

یک دقیقه سکوت به خاطر به خاطر روزها و لحظه های که ادامه دادن ناممکن می نمود اما عبور ناگریز بود

یک دقیقه سکوت...........

به خاطر بارانی شدن.....

بارانی شدن ......

جنازه ی من

همین دیروز به دنیا آمدم و همین فردا خواهم مرد

امروز را از من مگیر......

 در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...


بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...


پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...


انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...

جوابمو بده

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگیم را به تو باور کردم

من گنجشکی سرما زده و لرزان را می شناسم که در آسمان زندگی میکند و جان خویش را در یک نی لبک چوبی مینوازد آرام آرام
در بیابانی داغ
زیر یک سنگ سیاه
در دل خاک کبود
می درخشد دو سراب
                      بینم از دور در آن خلوت سرد
                      در مکانی که نجنبد نفسی از نفسی
                       یستاده است کسی
جان فرسوده کیست
پای آن سنگ سیاه
که در این غربت شب
لنگان آمده است تا دل شب
                     می رود جانم از وحشت و ترس
                     مانده ام خیره به راه
                     نه مرا جان فرار
                     نه مرا دست نیاز
شرمگین می شوم از وهم بیهوده خویش
گل نازی است که با بوی خوشش ارمغان داد به فردای غریو
                    نه نباید بر سر این گل ناز
                    دست چیدن ببریم
                    که نه تنها خارش
                    بلکه آن امیدش
                    بر رهایی ما می تازد
پس ببوی امید را
وبخوان فردا
و نگو خاری است و نگو آن دیر است
                   حال بخوان گل را
                   تا که گردد دستت
                  نه به همراه خار بلکه به الطاف برگ
که فغان آهی که به همراهت است
در امید فردا به همان خاک نشست و
تو چون گنجشکی که به پرواز آیی و شمیم گل را به فردا رانی
                 پس بیا فکر عبث از سرت برداریم و به راهی که نکوست پای مقصد بنهیم

Image and video hosting by TinyPic

 خوش به حال قاصدک ها با یه نسیم کوچیک دل از همه چیز می کنن میرن به سوی آزادی..

 

می خواهم بنویسم از تنهایی .

واژه ای که خود نیز تنهاست همانند یک تنها . تنهایی به این معنی نیست که حتما کسی فقط خودش و خودش را داشته باشد . با بودن افراد هم می توان تنها بود . معنی عام آن را نمی گویم معنی دلواره آن را می گویم . تنهایی غریب است و تنها بودن غربت است . زندگی یک سری از ما آدم ها هم غریب است و در غربت به سر می بریم . چرا کسی نیست که بیاید و مارا برهاند از این مکان ، آری چرا کسی نمی آید دستی بگیرد و نجات بخش روح ما باشد . برای آن کسی که این مطلب را می خواند و شاید بگوید تو خود باید خود را نجات دهی هم جواب دارم و جواب هم این است که اگر دست و پای تو را با زنجیر بسته باشند و کلید آن را هم ۱۰ متر آن طرف تر گذاشته باشند چطور می توانی با دست و پای بسته کلید را بیاوری ؟ آن چه مسلم است کلید گوش ندارد که صدای کمکت را بشنود و پا هم ندارد خود را به تو برساند ولی اگر رهگذری برسد و تو را برهاند و نجات بخش تو باشد آیا از او سپاس گذار و مدیون او نخواهی شد ؟ امیدوارم همینجا به جوابت رسیده باشی . حال بعضی از ما ها من جمله خودم نمی دانم که چرا اینگونه زنجیر شده ام . به کدامین گناه و چرایش را هم نمی دانم . در انتظار مانده ام ، غم تنهایی دارم ، گوشی شنوا برای شنیدن حرف دل و بیان احساسات خویش ندارم و هرچه می گردم نیست کسی که بخواهد یاری رساند ،شاید هم باشدولی روزگار ناجوانمردی است ای نازنین مهربانی وجود ندارد و سایه های وحشت همه جا را پر کرده است . دیگر نمی دانم که چه کنم از بن بستی که شکافته بودم دوباره به درون بن بستی دیگر وارد شدم که مشکلات و سختی آن انگار از بن بست قبلی بیشتر است . ای کسی که نمی دانم که هستی و چه هستی و کجایی بیا و بیا که دیگر نمانده است توانی برای ماندن و ساختن . فقط می سوزم . بیا

 

مرگ
چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

لعنت به عشق که چنان آدم و حقیر و خار می کنه

که جایی برای عظمت و بزرگی نمی گذارد

کاش دیواره دلم  از تخته و سنگ بود

تا کسی اجازه ورود به آن را نداشت

کاش دل توی سینه نبود

تا از فراق تو آتش بگیره و آروم آروم بسوزه

کاش اشکی نبود تا از دوری و جفای تو

قطره قطره روی گونه هام نقش ببنده

کاش دل همپای عقل بود

تا می فهمیدم تو کی هستی و چه کردی

از ت ممنونم به خاطر

تمامی زخم هایی که بر قلب و وجودم به یادگار گذاشتی

کاش این دل لعنتی می فهمید

 كه ديگه رفتي و رهاش كردي

   

خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی 

خدایا جرم من دوست داشتن است...

این جرم را با جان و دل می پذیرم به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد.

خدایا مرا به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن

 خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان...

اما با ننگ بی وفایی  به بهشت پریان مبر .

خدایا این عشق از آن من است تا قیام قیامت به انتظار اویم .

من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم .

من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم .

رفتی و در باورم باران گرفت                            خاطراتت در وجودم جان گرفت

در عبور از فصل باران های سرد                         با تو بودن نقطه ی پایان گرفت

با تو بودن عادتی دیرینه بود                                روزگار از من تو را آسان گرفت.

692374319015191129180141615964359111105.jpg (208 KB)

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...


نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com