تبليغاتX
باران عشق

negahi be arshive baran
روز وصال: شنبه دوم تیر 1386 لحظه رويدن عشق :17:17

 

*******************
FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers
معرفي؟؟؟

باران عشق
عاشق بي نياز
قوي بي هيچ توقع
بي هيچ تقاضا
نه عجز و زاري نه قربان صدقه
نه اشتهاي بوسه نه خواهش ديدار
شادمان از آنكه يافته و خوشبخت از آنكه شناخته

************
FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers
شمع من و ستار من و  ديوان شعر من بودند
آخرين فرد اين منظومه را هنگامي بر ديوان نگاشتم كه سپيده دميده بود
اينها را براي شما سروده ام
دليل ندارد كه نپذيريد
چيزي كه مال خودتان است
اين نه خواهشيست و نه توقعي به وجود مي آورد
قلبم را بي آنكه خود بخواهم تصرف كرده ايد
و اين هم اوست كه با شما سخن ميگويد

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers
به حكايت باران ايمان بياور و در خلوت شب اشكهايت را جاري كن . با اين كار تنها هدفت را تطهير بده و بس.
خورشيد امروز تو ، نه از مشرق طلوع خواهد كرد و نه از مغرب !امروز آفتاب از شعور تو طلوع مي كند و در قلبت مأوا مي گزيند.

به نام رب ساطع آفريدگار قاطع.

جرم هستي قابل نيست كه با او هم كلام شود ونامي از او بر خود نشاند .

اين منم ولي نه مني وجود ندارد ،هرچه بوده وهست اوست .

پس اين تكه گل تيره چيست و چه مي خواهد .

آه هرچه مي انديشم و به گذشته بازگشت مي كنم فقط محبت خدا را در تمام امور مي بينم .

و اگر چه غافل بوده وهستم آمده ام تا بزرگ و رسيده شوم و بازگردم.

آيا من رشد داشته ام آيا توانسته ام مركز و سر چشمه وجود را بيابم ،نه هنوز نه،از اين زندگاني دلم چركين است. تا كنون كاري نكرده ام كه سوز دل را خاموش كند و صفاي روح را به من برگرداند .

سخت است سخت ولي من عاشق اين راهم .

خدايا تو را كجا خوانده ام كه نبودي وكجا را جستجو كردم كه نبودي وكجا نظر افكندم كه نديدم وكجا دست كشيدم كه نرسيدم

خدايا پاكي را به من عطا كن ،كه دل گرفته ام

و روحم را نوازش كن كه مجروح است.

baran eshgh 72 و تويي طبيب جانم اي لطيف.

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers


بسان رود كه در شيب دره سر مي نهد به سنگ رونده باش اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers

 

 داشتم درس مي خوندم كه برق رفت يه شمع روشن كردم تا زير نور شمع درس بخونم (شنيدين كه ميگن فلاني دود چراغ خورده است چقدرخودمو بزرگ كردم )

همين طوركه به كتابم نگاه مي كردم هر ازگاهي هم نيم نگاهي به شمع مي انداختم ...مي سوخت ...

نمي دونم چرا اما منتظر ريختن اشكاش بودم...نريخت ...

5دقيقه گذشت.... اشك نريخت

10دقيقه گذشت.... اشك نريخت

15دقيقه...

20دقيقه...

25دقيقه... تموم سوخت اما حتي يك قطره اشك هم نريخت...

شنيدين كه ميگن :محبت از درخت آموز كه سايه از سر هيزم شكن هم بر نمي دارد .

حالامنم يه جمله( به خودم )ميگم : صبر و تحمل رو از شمع ياد بگير ،با اينكه مي بينه داره مي سوزه اما اشك نمي ريزه.........

بعد از25دقيقه برق اومد و من يه قطره اشك هم نريختم (عجب شمع سمج و پر طاقتي بود....................*)


 

 اينك مي خواهم از تو بنويسم. آري از تو كه نام مقدست را بر روي تكه كاغذم با قلم خويش بوسه باران مي كنم
و تورا مثل هميشه در همين اندك چيز ترا مي خوانم
اي بهانه من براي نگاشتن
تورا، تورا نمي توانم در محدوده كلام، كلامي كه تو به من آموختي حبس نمايم.

و وجد و احساسات خويش را دراين كلام بگنجانم
به راستي كه تورا هميشه در نوشتهايم مي يابم
و هر گاه مي خواهمت و نيازم به سوي دريچه بي نيازيت گشوده ميشود تو را با اين كلام مي نگارم
كلام خود تو پارسي
زيرا پارسي كلام پارسايان است
و تو خود نيز پارساي بي انتهايي
اي آموزنده من به اين كلام
تو را در ستايشهايم
دعا هايم و حتي در اشكها و خنده هايم يافتم
و تو را از دريچه احساسي كه رو به بي نيازي و پشت به نيازهاي خاكي دارد لمس كردم
به راستي آيا احساس اين كوچكت در وسعت بي كران و بي انتهاي تو معنايي دارد و مرا در معناي خود غرق خواهد كرد.
چگونه مي توانم معنا را در پوچي هاي بي انتهاي پر بار كه غوطه ور در نكبت هستند دريابم
من تورا در تو يافتم
و باز هم ميگويم كه خود گفتي من نزديكترين به شما هستم(نحن اقرب بكم من حبل الوريد) اما، اما گاهي اعتراف مي كنم گاهي وجودت برايم كمرنگ و زماني پر رنگ جلوه مي كرد و ترا در خالي هاي تو خالي مي جستم اما اكنون ترا دوباره مي خوانم و تو را دوباره خواهم خواند با همان زبان پارسايي كه تو خود نيز از ابر پارساياني

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers

 

سلام بر تو سلام بر تو كه عشق را مي شناسي و راه خانه دوست را نمي داني سلام بر سلام هاي تو سلام بر گريه هاي تو در دشتهاي زرد غربت سلام بر تو كه وعده خدايي موعود زماني شكوه زميني.  

ديريست با ما سخن نميگويي ؟

نرگس باغ جمالت رادر هزار توي جلال كبريايي پنهان كرده اي

ستارگان تمام شده است ديگر ستاره اي براي بر شمردن نمانده است .

شب را سر بيداري نيست و روز بهانه آمدن ندارد

سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم .همان مرغاني كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه ها گم مي كنند.

سيب درخت قامتت با دستهاي ما قهر است.

ولي ما ازاين پس هميشه قهر رابا مهر قافيه مي كنيم.

                  گريه از قهرش شكايت مي كند

                  خنده از مهرش حكايت مي كند

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

      

اعتقادنامه

 

- حقیقت این است که زندگی سخت است و خطرناک 

- این است که انها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند،انرا نمی یابند ؛

- این است که انها که توقع عشق دارند ، ناامید خواهند شد ؛

- این است که انها که طمع کارند ، سیر نخواهند شد ؛

- این است که انها که در جستجوی صلح و ارامش هستند ، ستیزه می جویند ؛ 

- این است که حقیقت برای شجاعانست ؛

- این است که شادی از ان کسانی است که از تنهایی نمی ترسند ؛

- این است که زندگی فقط مخصوص انهاست که از مرگ نمی ترسند . 

 

 

وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته.

آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،

ميخواهم معنايش برای تو بيشتر از معنايی باشد که

 هر کس ديگر در دنيا با گفتن آن منظور دارد.

ميخواهم بدانی که شادی تو برای من همه چيز است،

ميخواهم بدانی که من هميشه بهترينها را برايت ميخواهم،

 به هرقيمتی که باشد.

ميخواهم بدانی که در زندگيم، تو برايم مهمترين چيز در دنيا هستی،

آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،

ميخواهم بدانی که تو جزئی از وجود منی

همچنان که من جزئی از وجود تو هستم.

هر چه که در اين دنيا پيش آيد، ما هميشه با هم خواهيم بود،

 شريک زندگی يکديگر و شريک شاديهای يکديگر.

 

خسته شدم از اين همه نشستن و از عشق نوشتن.از اين همه فكر كردن وقلم شكستن.
ديگر نمي خواهم از عشق بنويسم.از احساسي كه براي من نه اغازش معلوم است نه
پايانش.
و نه اميدي براي دل بستن و رسيدن به ان.
كفش هايم را مي پوشم و بيرون ميروم.به صحرا.
جايي كه مي شود در سكوتش به خدا نزديك شد و با چشم دوختن به يك گل خودرو زندگي را
لمس كرد.
شايد بتوانم با عشق ورزيدن به ان كه هميشه هست و خواهد ماند سررشته اين افكار را قطع
?كنم.
*****

FlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowersFlowers
********
من دلم مي گيره دلم مي گيره از اين مردمي كه هر روز مجبوريم با هم با نقاب برخورد كنيم  از مردمي كه به هم سلام  مي كنيم و مي خنديم اما نه سلاممان سلامه نه لبخند مان.!!!!
**********

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com