تبليغاتX
باران عشق
 
 اين سايت را در قلب خود جاي دهيد!  ارتباط با مدير سايت باران  !

 دوستاران هميشگي باران!  عشق به ما RSS

باران عشق
باران *.* c7rain@yahoo.com *.*

معرفي؟؟؟

نام من كوچك لبخند شما باران است
خاك پاتان ،چه ببارم، چه نبارم ،اي دوست!!
******baran72******

باران عشق
عاشق بي نياز
قوي بي هيچ توقع
بي هيچ تقاضا
نه عجز و زاري نه قربان صدقه
نه اشتهاي بوسه نه خواهش ديدار
شادمان از آنكه يافته و خوشبخت از آنكه شناخته

******baran72******

غزل سراي دو چشم خيس بارانم اميد كوچه و پس كوچه هاي ايرانم


نمي دونم جه بكم يعني بلد نيستم فقط كاش بتونم با زبان شعر اين زبان قاصر خودم دردم را بگويم.
اما نمي دونم ! نمي دونم
دردم را با كه بگويم ؟خواستم با نسيم بگويم سر گرم چمن بود خواستم بنشينم كنار رودخانه سر صحبت را باز كنم ، با ساحل غرق گفتگو بود ،خواستم با آفتاب بگويم ابري او را مخفي كرد
پيچك ناز مي كند شقايق اخم افتاب قهر
گوش شنوايي نيست درد خود را نگاه خواهم داشت
اين سوختن خوشتر از آن آفروختن.

******baran72******

اصالت باران

  • نخستين عشق
  • ارتباط با باران
  • گنجينه عشق

مخزن عشق

  • آبان 1388
  • مهر 1388
  • شهریور 1388
  • مرداد 1388
  • تیر 1388
  • خرداد 1388
  • اردیبهشت 1388
  • فروردین 1388
  • اسفند 1387
  • بهمن 1387
  • آذر 1387
  • مهر 1387
  • شهریور 1387
  • مرداد 1387
  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • اردیبهشت 1386

همدلان وهمراهان باران

  • ::حقوق ::
  • ::ايراتي هاي انگلستان::
  • ::سايت فرهنگي ازدواج::
  • ::هلال احمر دانشگاه پيام نور مباركه::
  • ::ما غايب و او منتظر آمدن ماست ::
  • ::سايت آموزشي جهاد دانشگاهي اصفهان::
  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کافی نت ::
  • ::موتور گوگل::
  • ::کسب در امد اینترنتی ::
  • ::معذوریتهای اخلاقی::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::كانون هلال احمر پيام نور مباركه::
  • ::انجمن روانشناسی دانشگاه پیام نور مبارکه::
  • ..:: باران عشق ::..
    ..:: سرعت بالاي اينترنت ::..
    ..:: بهترين دانلود ها ::..
    ..:: آموزش هك براي همه ::..

دلبستگي هاي روزانه

BAHAR 20.COM

c7rain@yahoo.com

  • ::نرم افزار رایگان مدیریت کامپیوتر::
  • ::جدایی و دلتنگي بدون شرح::
  • ::باران عشق من::
  • ::باغ قشنگ آرزوهايت::
  • ::چهار دانشجو::
  • ::فرشته و عاشق::
  • ::بارانيترين باران::
  • ::معرفي::
  • ::نامه ای به قلبم::
  • ::داستانهای خواندنی کوتاه و زیبا::
  • ::دلم گفت بنويس::
  • ::چاقو رگ وسوسه زدن::
  • ::امام عشق::
  • تمامي عشق

ديد و بازديد

  • عاشقان آنلاين:
    آمار عشاق : نفر

طراح عشق

-::MoHsEn MoKhTaRi::-
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران
Powered By
BLOGFA.COM

explorer blog

تموم شد ترانه
روز وصال: چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 لحظه رويدن عشق :16:23

دقت كن عزيز چهار نفر بودند به نامهاي همه كس، يك كس، هر كس و هيچ كس. يك كار مهم وجود داشت كه بايد انجام مي شد. همه كس مي دانست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد، هر كسي مي توانست آن را انجام دهد، اما هيچ كس آن را انجام نداد. يك كسي از اين موضوع عصباني شد، به خاطر اين كه اين وظيفه همه كس بود. همه كس فكر مي كرد، يك كسي آن كار را انجام مي دهد، اما هيچ كس نفهميد، كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد . سرانجام كاري را كه همه كس مي توانست انجام دهد، هيچ كس انجام نداد و هر كس، يك كس را مقصر مي دانست

 

رسم عاشقی

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام

تا ز پروانه کمی عاشقی آموخته ام

هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده........ مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي كشاورزي بود. به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. كشاورز براندازش كرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يك به يك آزاد ميكنم، اگر تونستي دم هر كدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج كني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنكردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميكوبيد، خرخر ميكرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي كه گاو نزديك ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز كرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشكل. اما زماني كه بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب

 

تموم شد ترانه

 

درويشي كه به تصادف در جهنم افتاد ! درويشي قصه زير را تعريف مي كرد: يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين كار شما تروريسم خالص است! » نگهبان كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان كه از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وكار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي كه رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي كنند يكديگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند. جهنم جاي اين كارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

مهربونم دوست دارم

 

فرشته و تار عنكبوت مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد. 

 همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يك خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند." شب بعد، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نكته پي مي بريم

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                 باران  عشق ۷۲                            يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

عشق

زشتي و زيبايي ناداني كه صورت زيبايي داشت به "افلاطون" دانشمند گفت: اي افلاطون، تو مرد زشتي هستي. افلاطون گفت: عيبي كه بود گفتي و آن را به همه نشان دادي؛ اما آنچه دارم همه هنر است و تو نمي‌تواني آن را ببيني. هنر تو تنها همين حرفي بود كه گفتي و بقيه وجود تو سراسر عيب است و زشتي. بدان كه قبل از گفتن تو، خود را در آيينه ديده بودم و به زشتي صورت خود پي برده بودم. بعد از آن، سعي كردم كه وجودم را پر از خوبي و دانش كنم تا دو زشتي در يك جا جمع نشود. تو مردي زيبارويي، اما سعي كن كه با رفتار و كارهاي زشت خود اين زيبايي را به زشتي تبديل نكني. 

 پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود . تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد .

 

تک بیتیهای با حال

کردم سفر از کوی تو ، شاید روی از یاد

فریاد که جز یاد تو هم همسفری نیست

گفتم از دل برود چون ز مقابل برود

 غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود

مردم ز حسرت به پیغامی، دلم را شاد کن

  ای که گفتی فراموشت نسازم، یاد کن

منم و دلی که دانم به دو دست دارم او را 

 اگرش نگاه داری به تو می سپارم او را

دلم را در غمت کردم ز هر ویرانه ویران تر

  چو دیدم دوست می دارد دلت دلهای ویران تر

 

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی

 نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود

 هوا گرفته عشق از پی هوس نرود

پرده بردار ز رخ، چهره بگشا، ناز بس است

عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

 که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

 خوشا رسوایی و بد نامی عشق

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه؟

      به من کم می کنی لطفی که داری این زمان یانه؟      

آن لحظه که دیده بر رخت وا کردم

 دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

خوش تر از ایام عشق دوران نیست

 بامداد عاشقان را شام نیست  

به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشوارش

 چه باک از سوختن آن را که بر بالین بود یارش 

  عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com