تبليغاتX
باران عشق

امام عشق
روز وصال: چهارشنبه هفتم شهریور 1386 لحظه رويدن عشق :11:59

لطفا روی این کاغذا و با خودنویسی که اینجا گذاشتم هر حرفی که دوست داری به من بگی بنویس! تصورات ذهنیت درباره من! هر انتقادی که فکر می کنی به من وارد هست، به عنوان دوست واقعیم حق داری به من بگی...

خلاصه که راحت و آزاد باش و به قول معروف هر چه می خواهد دل تنگت بگو...!  

پیوست: با این که از تعریف خیلی خوشم میاد   ولی انتقاداتت رو هم بگو!  

 

 

 

 

سلام

 

 

 

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش كرده بود كه من ديگر يك «عروسك پارچه اي» هستم، و به من جرعه اي حيات مي بخشيد؛
شايد:
هر آنچه را كه در فكرم مي آمد به زبان نميآوردم بلكه راجع به چيزهايي كه ميخواستم به زبان بياورم، فكر ميكردم.
به چيزها به اندازه معنايشان ارزش ميگذاشتم نه به اندازه قيمت و بهايشان.
كمتر مي خوابيدم بيشتر به رويا فرو ميرفتم و ميفهميدم كه در ازاي هر يك دقيقه كه چشمهايمان را مي بنديم، شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست داده ايم.
وقتي ديگران به عقب بر مي گشتند من جلو ميرفتم و وقتي ديگران ميخوابيدند من بيدار ميماندم …
گوش مي دادم وقتي ديگران صحبت ميكردند. و مي فهميدم كه چگونه بايد از خوردن يك بستني شكلاتي لذت برد!
اگر خداوند به من جرعه اي حيات ميبخشيد: ساده تر لباس مي پوشيدم و چهره ام را به سمت آفتاب بر مي گرداندم و نه تنها جسمم بلكه روحم را در برابر آفتاب عريان مي ساختم.
خداي من! اگر من يك قلب داشتم، تمام نفرتم را بر يخ مي نوشتم آنگاه منتظر در آمدن آفتاب ميماندم.
گل هاي رز را با اشك هايم آب ميدادم تا درد خارهاي آنها، و بوسه گلبرگهاي سرخ آنها را حس كنم.


خداي من! اگر به من جرعه اي زندگي نوشانده بودي: حتي اجازه نميدادم يك روز از عمر بگذرد بدون اينكه به مردم گفته باشم كه چقدر به آنها عشق ميورزم. به تك تك انسانها ميفهماندم كه آنها محبوب هاي من هستند و در عشق با عشق ميزيستم؛
به مردم نشان مي دادم كه چقدر اشتباه مي كنند كه اگر پير شدند ديگر نميتوانند عشق بورزند: بلكه اگر ديگر نتوانند عشق بورزند، پير شده اند.
به بچه ها بال مي دادم؛ اما به آنها اجازه ميدادم پرواز را خودشان ياد بگيرند.
به پيران مي آموختم مرگ همراه با پيري نمي آيد بلكه همراه با فراموشي است كه مرگ خواهد آمد.
و اي انسانها!
من مطالب زيادي از شما آموختم؛ آموختم كه همه مايلند بر فراز قله ها بايستند بي آنكه بدانند شادي و موفقيت واقعي در به دست آوردن مهارت انجام كارهاست.
ياد گرفتم كه: وقتي بچة تازه متولد شده اي، براي نخستين بار انگشت پدرش را، در اولين شوخي كوچكش با او، ميفشارد او را براي هميشه اسير خود كرده است.
من از شما چيزهاي بسياري آموختم، اما واقعيت اين است كه استفاده چنداني از آنها نكردم و اكنون بايد آنها را در چمدان بگذارم و بروم زيرا من متاسفانه خواهم مرد! »
                                                                          

                                                                                گابريل گارسياماركز 
                                                                            
    دسامبر 2000

 

عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است.

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید              که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش                  زده ام فالی و فریاد رسی می آید

تو می آیی . این را همه می دانیم و در پس پرده ی اشک. برق چشمانمان.  برق امید به آمدن توست

سینه هامان تنگ گشته و چشمهایمان اشکبار

از ظلمت قومی که به روی هر چه بوی خداست خاک می پاشد که دیگر در شامه جهان نپیچد

که دلها را تازه کند . که به آینه های قلب های آماده برق ایمان نیندازد . که سر مست حقیقت نکند

که هوای ترک ظلمت به سر ها نیفکند

قومی که موسی و عیسی و محمد (صلوات ا... علیهم ) نمی شناسد . تنها می خواهد حکومت کند

تفرقه بیندازد و حکومت کند .

اما تو می آیی همه می دانند که می آیی . ای در هم شکننده ی شوکت جباران .

این را همه می دانیم و ظهورت را انتظار می کشیم ...

ولی آقای ما ...

سینه ها مان تنگ گشته و چشم هامان اشکبار ... حرمت ها مدت هاست که شکسته شده 

و بدعت ها آشکار .

می دانم می دانم . کاش آنگونه بودیم که می پسندی . کاش بزرگ بودیم و وسیع و آزاد ... نه کوچک و

محدود و اسیر .

کاش شیعه بودیم و عارف به حقتان نه واماندگان در لفظ و در بند حاجات حقیر دنیا .

ولی آقا هنوز هم غروب جمعه ها حتی اگر ندانیم چرا دل ها مان می گیرد .

اگر خوب نیستیم خوبی را دوست داریم و عشق به شما عشق به تمام خوبی هاست

پس بیا تا روحی تازه در کالبد اندیشه ها و اعمالمان دمیده شود . تا به خاطر بیاوریم تما چیز هایی را که

به فراموشی سپرده ایم

تا بار دیگر بشریت حلاوت حضور امام را نواده ای از خاندان رسالت را بچشد .

بیا و ...

 بندگی را عشق را ایمان را و زیستن را بار دیگر معنا کن

وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد ...

 وقتی خورشید غروب می کرد و شب دامن سیاهش را بر سر آبی بی پهنای آسمان میکشید

 وقتی ستاره ها یکی پس ز دیگری آمدن شب را نوید می دادند

 و دوباره وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد برای معصومیت نگاهت ...

 به خودم می گفتم دلم به دلت خبر می دهد گرچه تو را نمی بینم اما می دانم که میدانی  که تنهایم که بی تو تنهایم

 به خودم می گفتم شاید نباشی که حرف هایم را از نگاهم بخوانی  اما خط قلبم برایت تکراری تر از نگاهم است به خودم می گفتم تو می دانی ... می دانی ...

پس چرا دلم به دلت نگفت ؟ چرا هنوز تنهایم ؟ شاید تو قاب یاد مرا از دیوار دلت پایین آورده ای ....

کاش دوباره می دیدمت ، کاش بار ها و بار ها می دیدمت  فقط همین دلم برای بودنت تنگ است

دلم برای بودنت تنگ است چرا که تو هیچ وقت نبودی ، طعم بودن تو ، طعم شیرین رویاهای من است ...

طعم بودن تو طعم دعا های صمیمانه ای بود که از ته قلب می کردم ، طعم  آرزو هایی که احساس می کنم دنیا آمدن من فقط برای دیدن مرگ آ نها بود

و اکنون از آن همه رویا ، از آن همه دعا از آن همه آرزو تنها یک دعا ، یک رویا و یک آرزو برایم باقی مانده است

 را

گاهی دلم می خواست با کسی حرف می زدم گاهی دلم می خواست تنها نمی بودم 

نمی دانم چرا یاد من اینقدر زود از یاد تو رفت...

 شاید من اشتباه کردم، شاید دل را به دل راهی نیست، شاید چشمان همه سرد و بی روح است

اما نه ... من بار ها و بارها   به چشم ها خیره شدم هیچ نگاهی تکیه گاه نبود، هیچ نگاهی آرام و معصوم نبود  ، هیچ نگاهی نگاهم را از نگاه بعد نگرفت ، چشم هایم فقط خیره می شدند ، برق هیچ نگاهی مرا به میهمانی ستاره ها نبرد و من در اعماق هیچ نگاهی آرامش پیدا نکردم جز نگاه تو .....

 

 

کشیده می شود دستهای من به سوی تو نازنینم کجایی؟

در آسمانی یا در زمین؟

نزدیک منی یا دورتر از من؟

آیا دستان نیازمند مرا می بینی که به دنبال تو کشیده می شواند؟

آیا می بینی که عاجزانه از تو کمک می خواهند ؟

می دانم که می بینی پس نازنینم "

دستان سرد مرا بگیر و با دستان گرم خود مرهمی باش بر آن

دستان مرا بگیر تا حس کنم که هستم

دستان مرا بگیر تا حس کنم که هستی

دستان مرا بگیر تا حس کنم که می توانم در انتظارت بمانم

دستان مرا بگیر تا حس کنم که در کنار توام

دستان مرا بگیر تا حس کنم که ...................

و دستان مرا بگیر ای موعود من ای نور چشمان من

ای عشق سرشار من ای مهدی منتظر من و ای یوسف زهرای من................

می دانم که

قامت زیبای تو خستگی رااز بین می برد............چشمان زیبای تو حس امید را زنده می کند...............

صدای تو همه را  به عرش می رساند.........

به امید روزی که بینم روی ماهت.......................

 

به قلم یکی از منتظران دیدارت

السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج)

 

 

نگارنده عشق باران *.* c7rain *.* | عنوان عشق: | لينک مهر |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : محسن مختاري

c7rain@yahoo.com